تبليغاتX
سندروس

سندروس

 

 

محسن نامجو ، شکوه

+ نوشته شده در Wed 23 May 2012 2 AM توسط سندرز ( رز بیابان) |


مگه نه ؟
آواز : محمد رضا شجریان؛ سیاوش
ترانه سرا: بیژن سمندر
آهنگساز: عطاالله خرم

ما دوتا پنجره ی رو به سرابیم.مگه نه؟

 

+ نوشته شده در Sun 13 May 2012 10 PM توسط سندرز ( رز بیابان) |


صف نفت را رها کرده بودند و هر ماشینی که رد می شد تا مرگ بر شاه نمی گفت، اجازه ی رفتنش نبود؛ خیابان غلغله بود و دل مادر من هم. 
از پنجره بیرون را می نگریست و قد من به حدی رسیده بود که از پنجره خیابان را بنگرد، اما دو برادر کوچکم هر چه روی نوک پا می ایستادند ، نمی توانستند.
در یک لحظه مادرم نعره کشید: بی شرف هاااااااااااااا ......
و جیپ بزرگی بود که از روی آن همه کودک و نوجوان رد می شد و استخوان بود که می شکست و مغز بود که بیرون می پرید؛ و بعد در یک چشم به هم زدن مادران بودند که بر سر می کوفتند و بر سینه؛ و خون خیابان بر سر و صورت می کشیدند .
و تا ماهها چکمه بود و کلاه کودک که بر خیابان ؛ خون خشکیده ی خاطره را خراش می داد.
کمتر از یک ماه روزنامه ها نوشتند سرباز نوزده ساله ی پادگان شاه که کودکان را به زیر گرفت اعدام شد . 
و این پنجره ی رو به پادگان زمینی که خیابان است یا خیابانی که پادگان؛ همچنان گشوده است و سمفونی زنجیرها و آهن پاره و استخوان های شکسته در نعره های مادران و وحشت پدران نیز...
آن روزها فکر می کردم پادگان نام خیابان طویلی ست که ما در آن زندگی می کنیم، بعدها فهمیدم پادگان وسعتی دارد به درازای تاریخی تاریک که در من می زید، پادگان خیابانی ست به درازای زمین که در آن تانکها رژه می روند ؛ پادگان منم؛ پادگان تو ... 
 
 
ولی ایستادن، فقط کار ماست/ما که قصمون، قصه‌ی خواب نیست/بیا دل به دریا بزن، شک نکن/سرانجام این رود مرداب نیست

+ نوشته شده در Thu 3 May 2012 12 PM توسط سندرز ( رز بیابان) |


 

هیچ سفری دردناکتر از رفتن به زندانهای فراموش شده ی درون و دیدار با زندانیان مرده و نیمه جان احساس هایی که وا پسشان زدیم نیست. در آنجا با اولین قربانگاه های خویش دیدار خواهیم کرد و خواهیم دید اگر خویش را از بند زنجیرهای نفرت های انباشته و عصب های قطع شده ی در هم پیچیده آزاد نسازیم با برداشتن ده ها زندان بیرونی هم باز خود آجری از زندان امروز و آینده خواهیم بود.
نه شعر، نه اشکال دیگر هنر، نه سیاست و نه هیچ چیز دیگر جراحی جراحت ها نیست ، که هیچ جراحی توان جراحی خویش را دارا نیست. اگر به دنبال آزادی و ساختن حقیقی خویش و جامعه ایم چاره ای جز از سطح به عمق رفتنمان نیست وگرنه این زنجیر ارثیه ای ست که بر پا و دستمان بسته اند و اگر هم بازش کنیم بر پا و دست دیگری خواهیم بست و این سلسله را پایانی نیست

+ نوشته شده در Thu 3 May 2012 9 AM توسط سندرز ( رز بیابان) |


حقيقت اتفاق می افتد 

خواب می ديدم اويی كه نيمه ی من بود روبروی من است با همان دوست. گمان كردم با همند... چيزی گفت شبيه به اين: كه حقيقت اتفاق می افتد. چون هميشه بی باور بودم و او ايمان. دستم را كه گرفت، مومن شدم  به عشق. انگار هرگز آزرده نبوده ام، انگار آرام شدم از آن همه تلاطم.

آيا اين تنها يك رويا بود؟ يا حقيقتی كه اتفاق خواهد افتاد؟ آيا گذشته ی من بود؟ امروز يا آينده؟

خورشيد، گريسته بودم ديشب، از اينكه جديت اين پرسش را هيچ كس جدی نمی گيرد:


و فكر كن چه تنهاست ماهی كوچك اگر دچار دريای بيكران باشد*


(تاريخ نوشتن اين متن متعلق است به دو سال و اندی پيش)

 

***

"انگار هرگز از هم آزرده نبوديم، گرمای يقين وجودم را گرفت و تو می دانی اين گرما چقدر از گرمای هوس مجزاست"

ديشب برای اولين بار بعد از هفت سال خوابش را ديدم. با شقايق بود طوری كه گمان كردم با همند و او اشاره كرد كه نه.
جمله ای كه گفت خاطرم نيست اما مفهومش اين بود كه آن چيزی كه حقيقی ست اتفاق می افتد، آن ايمان عجيب كه هميشگی ذات اوست در جمله اش موج می زد. موج آن به حيرتم آورد. دستم را گرفت و ديگر انگار هيچ وقت ميانمان فاصله نبوده، انگار هرگز از هم آزرده نبوديم، گرمای يقين وجودم را گرفت و تو می دانی اين گرما چقدر از گرمای هوس مجزاست.


قبل از خواب داستان پادشاه و كنيز و مرد زرگر مثنوی مولوی را تا نيمه خوانده بودم.


می دانی خورشيد وقتی بزرگی يك حقيقت تو را گرفته باشد، كوچكهای دروغ قانعت نمی كنند.

بزرگترين عشقهایی كه تجربه می كنيم بدل نيستند، زيبا و دلفريب و ارزشمندند اما آن بی زمان و لامكان را از پنجره ی چشم كدام انسان می توان ديد؟ خورشيد چند سال صبوری تا بفهمم آن تلاطم عجيب و كنار رفتن پرده ها و فهم لايه ی ديگر اين هستی چه بود و چرا؟
اگر در همان يگانه ديدار با جان و تنم تجربه می كردم بهتر نبود؟ با سرعت برق و باد هفت شهر عشق را رفتم و سقوط كردم آيا؟

من از حقيقت گدازنده ی زندگيم كه خاكسترم می كرد فاصله گرفتم. آماده ی آن همه سوختن نبودم، آن هم در ويرانه ها.

 

* سپهری

+ نوشته شده در Sun 22 Apr 2012 10 PM توسط سندرز ( رز بیابان) |


حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن
وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سينه را چون سينه ها هفت آب شو از کينه ها
وآنگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو

بايد که جمله جان شوی تا لايق جانان شوی
گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بايدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو ليله القبری برو تا ليله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

انديشه ات جايی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز انديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شو

قفلی بود ميل و هوا بنهاده بر دل های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو 
 
گويد سليمان مر تو را بشنو لسان الطير را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنمايد صنم پر شو از او چون آينه
ور زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بيذق کم تکی
تا کی چو فرزين کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

يک مدتی ارکان بدی يک مدتی حيوان بدی
يک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی چانه شو بی چانه شو

 

مولانا جلال الدين محمد بلخی 

+ نوشته شده در Wed 29 Sep 2010 2 AM توسط سندرز ( رز بیابان) |


در رگهای هنر در جريانی وقتی رم را تجربه می كني. قديم در حال؛ حال در قدمت; و عظمت

انسان كه خالق آن همه بزرگی و زيبايی ست. در رم قديم، گذشته، باستانی و پير؛ ابرقدرت

چشمهای توست و تازه ها در خدمت پاسداری جاودانه ماندن گذشته اند. نمی خواستم بين
...
پاهای من و زمين آثار باستانی آنجا؛ كفشی فاصله اندازد. چشم كافی نبود بايد آن همه

بزرگی را لمس می كردم

شب اول روح رم، مرا گرفته بود و خوابم نمی برد

قدم به قدم مجسمه ها، ديوارها،معابد و اسطوره ها، ستونهای كاخها و پرستشگاهها در رقص و گفتگو

بودند. برای فهم ديالوگ آنها بايد اسطوره های رم باستان را به خوبی شناخت

+ نوشته شده در Sun 4 Jul 2010 8 PM توسط سندرز ( رز بیابان) |


با وجود تكثر در انديشه در اعتراض به ديكتاتورها ما همه يك نداييم، ما همه يك صداييم، تقديم به ندا، سهراب و دهها گل زيبايی كه در حماسه ی آزادی خواهی ايران جاودانه شدند:

...

خبر نشر کتابی که همه منتظر آن بودیم:
صدای اعتراض قلم: تابستان 2009 ایران


خبر نشر کتابی که همه منتظر آن بودیم:
صدای اعتراض قلم: تابستان 2009 ایران
بکوشش مهناز بدیهیان
با همکاری آزاده دواچی
این کتاب با آثاری از بسیاری از شاعران و نویسندگان داخل و خارج از ایران ، بازتابی ست از صدای اعتراض در ارتباط با خیزش مردم ایران پس از انتخابات تابستان 2009 .
شاعرانی که آثارشان در این کتاب آمده است
شبنم آذر، منصوره اشرافی ، سوری احمدلو، بیژن باران ، مهناز بدیهیان، حسن بصیری، فرشته پناهی، شاهرخ تندرو صالح،
محمدرضا جعفری، سرور جوان، داریوش خطیر، اسماعیل خوئی ، آزاده دواچی، یداله رویایی، فرامرز سلیمانی، فریبا شادکهن،
جعفر شفیعی، نسب، مهرداد شهابی، لیلا صادقی، محمد صبوری، میرزا آقا عسگری ، مرواريد قادري، علی کریمی، بابک صحرانورد،
معصومه ضیائی، هومن عزیزی، نصرت الله مسعودی، محمود معتقدی، رباب محب، مرتضی میر افتابی،
آرش نصرت­اللهی، مجید نفیسی، مینو نصرتمریم هوله، کوروش همه خانی، راحله یار, اسماعیل یوردشاهیان اورمیا
داستان ها از رضا بی شتاب، علی زوارکعبه، بابک صحرانورد، سروش عليزاده
جهت خرید کتاب از طریق اینترنت و یا پست به صفحه ی اصلی ماهمگ مراجعه کنید
کتابی بهمین نام با برگزیده ی جدید ی از شعرهای اعتراضی ایران در حال ترجمه به انگلیسی است. ادیت این کتاب را 20 شاعر سرشناس آمریکا به عهده دارد. لطفا در گزینش این اشعار با ما همکاری کنید. جهت تماس:
badihian@gmail.com

برگرفته از نشريه ی اينترنتی ماهمگ

+ نوشته شده در Mon 25 Jan 2010 4 PM توسط سندرز ( رز بیابان) |


جان را نيز تنی ست كه با چشم سَر ديدنی نيست. در عشق؛ اين تن مدام در ورزش است و حركت. از خود می جوشد و می بخشد و در اين بخشش تازه تر می شود.
در ورزيدگی عشق، از تنِ جانمان هر آنچه كه اضافی ست و زائد زدوده می شود و آن اندام نامرئي زيبا می شود و سلامت.
تن دادن به رابطه های يك سويه كه تنها يكی از طرفين می بخشد و آن ديگری تنها گيرنده است، كشنده است.
برای آنانی كه در مرحله ی دهانی باقی مانده اند شايد جذاب باشد، برای آنانی كه جهان تنها پستان بزرگی ست در دهانشان.
اما در كوتاه يا دراز مدت  فربهی اندام معشوق كه هيچ چيزی برای بخشيدن نداشته و تنها گرفته است و بی حركتی در احساس و جانش مشهود است، عاشق را نيز به ستوه می آورد
عشق يك بازی دو جانبه است. ستوهِ عاشق گله می آفريند، گله ها گيرنده ی اعتماد است از معشوق، بی اعتمادی معشوق در عزت فردی و اجتماعيش تاثير می گذارد و در نهايت رابطه های يكسويه تنها گير افتادن در يك چرخه ی معيوب بيش نيست.
اما وقتی طعم آن رابطه های دوسويه ی تعالی دهنده را چشيده ای و باليدن تن و اندام جانت را تجربه كرده ای ديگر سخت است، سخت كه تنت را در لذت تك بعدی جسمانی صرف؛ درون رابطه ای قرار دهی.

می دانی كه در دنيای وسيع امروز كه كامجويی های تن محور، ابعاد بسيار متنوعی به خود گرفته مسلما لذت نهفته اما در برابر لذت عمق و چند بعدی بودن عشق كه جنبه های گوناگون دروني و بيرونيت را جهت می بخشد، كوچك و ناجذاب است
عشق چهارچوبهای دروني زندگی بخش را به تو نشان داده است و و گاه راه رفتن روی بندی ست كه خانه ی توست.

+ نوشته شده در Fri 22 Jan 2010 1 PM توسط سندرز ( رز بیابان) |


يك اتوبوس به قصد دانمارك (كپنهاگ) از سوئد( استكهلم) حركت كرديم و در شهرهای بين راه دوستان ديگری نيز همراه شدند. در بينمان دانشجويانی كه تازه از ايران آمده اند و در حوادث اخير حضور داشته اند هم بودند و جوانانی كه در اينجا دنيا آمده اند نيز. گروه سنی از شانزده سال شروع می شد تا حدود بالای شصت سال. راننده سوئدی بود و بسيار منظم و ما ايرانی و سر به هوا، مخصوصا در وقت.
يكی از همراهان پيرمردی آلمانی بود كه سی و سه سال است در سوئد زندگی می كند. در قطار بين شهری كپنهاگ در حاليكه پرچمهای بزرگی از سوئد و ايران را در دست داشت توجهم را جلب كرد. ساكت در صندليش فرو رفته بود. احساسش را پرسيدم و گفت:

ما آلمانيها هم مثل شما همين دوران را گذرانده ايم، شصت سال مبارزه ی پيوسته با فاشيسم داشته ايم.

و بعد كمونيسم در آلمان شكل گرفت. من شما را می فهمم و ما آلمانيها با شما حس همدردی داريم. در بين كسانی هم كه امسال برنده ی جايزه ی نوبل شدند تنها و تنها سخنرانی كه حمايت مردم ايران را به زبان آورد "هرتا مولر" آلمانی بود. در اينجا، بغض صداش را می لرزاند و به آرامی می گريست : _ همه ی سخنرانان ديگر ساكت بودند، هيچكدام اشاره ای به اين فجايع نكردند.
از ويكتور فرانكل گفتم كه چقدر شيفته ی مكتب معنادرمانی او هستم و خيلی از ايرانی هايی كه كتابهاش را خوانده اند همين حس را دارند.
(فرانكل اين مكتب را وقتی در اردوگاههای كار اجباری و آدم سوزی هيتلر زندانی بود بنيان گذاری كرد)
در قسمتی از قطار بين دو ايستگاه، مسئولان سوئدی و دانماركی ما دچار اختلاف نظر جدی بودند كه بعدی را بايد پياده شويم يا دو تای ديگر آن؛ و سر ايستگاه گروهی بيرون رفته بودند با راهنمايی ليدر دانماركی و گروهی داخل با نظر ليدر سوئدی؛ و اگر تصميم گرفته نمی شد ناخواسته گروهيمان در قطار و گروهی هم بيرون می مانديم و قطار حركت می كرد و مثل هميشه در ثانيه ی آخر تصميم قطعی گرفته شد و همه مثل پرنده بيرون پريديم.
دوست آلمانيمان با كلافگی و تعجب می گفت شما ايرانيان كه بين دو ايستگاه نمی توانيد توافق كنيد چطور می خواهيد ايران را پيش ببريد؟؟؟!!!

او تا الان همه ي تظاهرات ايرانيان استكهلم را آمده و هيچ كدام را از دست نداده.
راستش از آن روز به او خيلی فكر می كنم و حس می كنم اين پيرمرد را بسيار دوست دارم، كسی كه با آن سن و سال با آن بورانی كه از شب و صبح حركت آغاز شد، با آن كوله ی سنگين در جمع ايرانيانی كه همه فارسی حرف می زدند و او همزبان مداوم نداشت...

بعد از حدود هشت ساعت كه به دانمارك رسيديم به گروه تظاهر كنندگان پيوستيم كه حدود پانصد نفر در مجموع بوديم و از كشورهای فرانسه، آلمان، انگليس و هلند نيز آمده بودند

خانم نو‌شابه اميری از پاريس سخنرانی كردند و اينكه محيط زيست در ايران با وجود حكومتهای خودكامه مورد خطری جدی ست و اين خطر تاثير بر محيط زيست جهانی نيز دارد اما وقتی جان و حقوق فردی افراد در يك جامعه در خطر است امكان پرداختن به محيط زيست را دشوار می سازد، از اين نظر كه جزو مسائل دست اول نخواهد بود و دوم اينكه دولت ديكتاتوری پاسخگو نيست( برداشت شخصی من از حرفهای ايشان بود)
آقای منصور تهرانی ترانه سرای يار دبستانی من از گوتنبرگ نيز اين ترانه را اجرا كردند
خانم آناهيتا ... ؟ از دانشجويان بازداشتی كه از ايران خارج شده بودند نيز سخنرانی كردند و آقای مهرداد درويش پور از استكهلم نيز.

بعد از هوای سرد و پاهای يخ زده و ساعتی پياده روی برای يافتن محل كنسرت ، گرم شدن و شام خوردن و بعد كنسرت شميم و يارا و خانم انيس معين و شاهين نجفی و خواننده ی رپ ديگری كه نامش خاطرم نيست؛ خستگی را از تنمان درآورد

ترانه ی سنگسار شميم كه شعر و آهنگ هم از خود اوست بسيار زيباست و تاثير گذار.
شاهين نجفی هم با آن همه سادگی و صميميت و شور سالن را منفجر كرد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در Wed 23 Dec 2009 12 PM توسط سندرز ( رز بیابان) |


X

فرابر

به شوقی كه مست



ترك می خورم



فرا می روم



فرا می برم



فريبا را


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

پنجگاهان


آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

5/21/2012 - 6/20/2012

4/20/2012 - 5/20/2012
9/23/2010 - 10/22/2010
6/22/2010 - 7/22/2010
1/21/2010 - 2/19/2010
12/22/2009 - 1/20/2010
11/22/2009 - 12/21/2009
10/23/2009 - 11/21/2009
9/23/2009 - 10/22/2009
8/23/2009 - 9/22/2009
7/23/2009 - 8/22/2009
6/22/2009 - 7/22/2009
5/22/2009 - 6/21/2009
4/21/2009 - 5/21/2009
3/21/2009 - 4/20/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
12/21/2008 - 1/19/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
10/22/2008 - 11/20/2008
9/22/2008 - 10/21/2008
8/22/2008 - 9/21/2008
7/22/2008 - 8/21/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008



پیوندها

پنجگاهان:شعر نوشته هام
بنیاد آینده‌نگری ایران
دكتر سيروس بينا


    POWERED BY: BLOGFA.COM

    RSS


    مطالب اين وبلاگ بدون ذكر منبع مجاز نمی باشد پيامهای بدون نام و نشان تاييد نخواهد شد

/ / / / / /